غنیمت اژدری

غنیمت عزیزم!

اگر چه ماهها از آن دو موشک کذایی میگذرد و تمام عکسهای خانوادگیمان که تو در آنها چشمک پرانی میکنی را از زیر شیشه میزم برداشته‌ام که با دیدنشان تمام جانم از هم نپاشد اما هنوز باوری در وجودم، توانی در مغزم و جوهری در قلمم برای نوشتن از تو نیست ولی قلم لرزانم را برمی‌دارم برای از تو نوشتن. اگر نتوانستم حق مطلب را در مقابل عظمت وجودت به جا آورم مرا ببخش. بدنم می‌لرزد چشمم نمیبیند. نه! جرات آوردن اسمت و نگاه کردن به عکست را ندارم. ولی احساس میکنم باری به سنگینی دماوند بر دوشم است باید بنویسمش و آن را به منزل برسانم تا شاید کمی راحت شود این خیال بیقرار من.

هرچه خواهم بنویسم حرفی
جوهری در قلمم نیست که نیست
خواهم از عشق نویسم اما
عشق دیگر به تنم نیست که نیست
هرچه خواهم ز تو گویم شعری
حرف زیبا به لبم نیست که نیست
گرچه دارم به دلم دوست تو را
بهر گفتن نفسی نیست که نیست
هرچه خواهم بعد تو برخیزم
در دو زانو رمقی نیست که نیست

در اوج جنگ پا به خاک این سرزمین نفرین شده گذاشت؛ سرزمینی که از بالا موشک دشمن و از زمین سایه شوم چکمه های استبداد برش سایه افکنده بود. جنگی که آن را جهاد در راه خدا می‌نامیدند ولی برای مقاصد خودشان بود. جنگی که از غنایم آن برای جهادگران در راه اسلام می‌گفتند ولی داشتیم خاک خودمان را هم از دست می‌دادیم .تازه خونین شهر را با هزاران بدبختی و خون دادنهای بیشمار آزاد می‌کردیم .می‌توانستند جنگ را تمام کنند ولی برای منافع خود و مستحکم نمودن پایه های قدرت خود، جوانان را سپر بلا کردند و آن را ادامه دادند. آری از آن همه غنائم خیالی یک غنیمت حقیقی نصیب خانواده ما شد به همین خاطر پدرم نامش را غنیمت نهاد. سرزمین نفرین شده دوباره جوانانش را سپر بلای خود کرد، در آسمانش او را هدف قرار دادند و ناجوانمردانه ماشه را کشیدند و به آتش گرم آرزوهایش آب سرد خاموشی ریختند. آری جهادگران در راه خدا این کوچکترین غنیمت حقیقی را هم از ما ندیدند و او را ظالمانه از ما گرفتند.

پرواز کرد! آری برای پرواز آمده بود .از خانواده‌ای فرهنگی و قشقایی بود که آمال و ارزوهایش قله های دنا و زردکوه را پشت سر گذاشته بود، از دماوند هم پیشی گرفته بود و در تورنتو سیر میکرد و دانشگاههای معتبر کانادا را در می‌نوردید.

دختری کوچک جثه ولی بلند پرواز که باعث شده بود استاد کاناداییش لقب ترقهرا برای او انتخاب کند.

پس از گذراندن دوران کودکی و نوجوانی و بعد از دوران دبیرستان در رشته مهندسی منابع طبیعی در دانشگاه جندی شاپور اهواز قبول شد چه شور و شعفی داشت چه انگیزه‌ای داشت بسیار فعال بود و با همکلاسی هایش رابطه دوستانه‌ای داشت.

دوره مهندسی که تمام شد با اراده ای مصمم و باید به هر قیمتی بود به هدفش که ادامه تحصیل در مقاطع بالاتر بود می‌رسید.

بعد از قبولی‌اش در مقطع کارشناسی ارشد دانشگاه تهران از شیراز با هم برای ثبت نام راهی تهران شدیم. به واحد پردیس کرج که رسیدیم زیبا بود؛ محیطی آرام با درختان سر به فلک کشیده. نگاهی کردم و گفتم چه درختان بلندبالایی گفت مانند آرزوهای من می‌مانند آخرشان معلوم نیست. به او گفتم زیاد بلند پرواز نباش کمی آرام باش و آهسته آهسته قدم بردار گفت نمیشود باید رفت و به هدف رسید.

او ماند با آرزوها و هدفهایش و من برگشتم با دلتنگیهایم ولی هر دو خوشحال بودیم او از قدم گذاردن در راه هدفش و من خوشحال از خوشحالی او .

ارشد با تمام سختیها و غربتش تمام شد ولی اهداف و آرزوهای او تمام نشد. اگرچه نمیتوانست ثروت زیادی داشته باشد ولی میتوانست که آرزوهای بینهایت داشته باشد و خیال خود را به بیکرانها پرواز دهد. او بسوی هدف بزرگتری گام برداشته بود. برای دکترا در دانشگاه تهران با عنوان نخبه کشوری با رتبه ۳ قبول شد ولی جای او را به فردی که سهمیه داشت دادند و او را از ادامه راه و هدفش باز نگه داشتند.

او باز هم از پای ننشست. با تلاش و بدون هیچ پارتی و سهمیه کار پاره وقتی در دانشگاه آزاد برای تدریس پیدا کرد و چندمدتی در آنجا مشغول تدریس شد ولی او را قانع نمیکرد تا اینکه در موسسه بین المللی محیط زیستی در تهران مشغول به کار شد. شاید همانجایی بود که دنبالش میگشت تا هدفش را هم جستجو کند کار در طبیعت و عشق دادن و عشق گرفتن از بوی خوش طبیعت. آری او عاشق بود عاشق زندگی، عاشق زیبایی و عاشق نفس کشیدن در جان طبیعت و محیط زیست سرزمینش.

غنیمت شاخه زیتون و نخل بود. در سینه اش شمیم دل انگیز درختان جنگل بود. او به بلوط های زاگرس عشق می ورزید. دختری به رنگ آتش دختری به شکل باد دختری بود کوتاه قد اما بلند همت با چشم های شاد که زندگی را آسان گرفته بود، آیینه ای برابر دوران گرفته بود. دختری که از کلامش و لباسش نخل بلند لهجه قشقایی در جهان جان گرفته بود. از نامردمی نفرت داشت و در برابر مهربانی زانو میزد. غنیمت عاشق زیبایی و آزادی بود. او آرامش را نه فقط برای انسان ها که برای تمام جانداران این کره خاکی آرزو می کرد.

گاهی در کویر لوت و گاهی در چمنزارهای ترکمن صحرا، گاهی در جنگل های سیاهکل گاهی در خشکزارهای چابهار، گاهی در میان کاخ نشینان استان تهران و گاهی در کنار کودکان کوخ نشین. گاهی در کنفرانسی در شمال آفریقا گاهی در جلسه ای در سازمان ملل برای گرفتن بودجه برای محیط زیست سرزمینش و دفاع از حقوق عشایر، گاهی در اروپا و گاهی در امریکای جنوبی .لحظه ای از پای نمی‌نشست و با عشق به خاکش مشغول کار و تحقیق بود.

باز هم برایش کم بود، قصد پرواز داشت در زمین نمی‌توانست بماند در حال جوش و خروش بود.

وقتهایی که با هم بودیم دائم در حال توضیح دادن بود از کارش، از کنفرانسش و چقدر در مورد سیاست حرف می‌زدیم. از رای دادنش به روحانی دفاع می‌کرد و من مخالف رای دادنش بودم. نمی‌دانست که همان کسی که به او رای داده با بیشرمی او را برای مقاصد شوم خود در آتش خواهد سوزاند.

یک روز ایمیلی فرستاد و از پذیرش در دانشگاه کانادا برایمان گفت از اینکه استادی او را پذیرفته و افتخار می‌کند که دانشجویی چون او داشته باشد. اگر چه پذیرش از چین هم برایش آماده شده بود ولی کانادا را انتخاب کرد.

چند روز قبل از اینکه به کانادا برود در سفری خانوادگی به ترکیه همگی دور هم جمع شدیم. مثل همیشه پرجنب و جوش و انرژی بخش محفل خانوادگیمان بود حق هم داشت از پدری ادیب، خوش زبان و شیرین سخن به ارث برده بود. زمان خوبی بود لذتی که توصیفش غیرممکن است اما حیف و صد حیف که دیدار آخرمان بود و زود تمام شد.

هر کس به طرفی رفت، او هم به کانادا رفت و در برف و سرما و دست و پنجه نرم کردن با مشکلات زندگی جدیدش را شروع کرد.

فقط سه ماه گذشته بود که تصمیم گرفت برای تعطیلات سال نو به سرزمین مادری‌اش برگردد. با او مخالفت کردم. هر کاری کردم که نرود نشد که نشد. شاید چیزی او را به آن سمت می کشید. نمی‌دانم. گفتمش سرزمینمان در آتش استبداد و خودرایی و شهوتهای سیاسی دارد می سوزد شاید شعله هایش تو را هم بسوزاند. گفت نمی‌سوزاند. گفتم صبر کن خطر دارد. نپذیرفت. شاید باید میرفت به سوی تقدیرش. شاید زمینی نبود باید آسمانی می رفت. او که در جنگی ساخته برای منافعشان پا به آن خاک گذاشت در جنگی دیگر که دوباره برای منافعشان ایجاد شده بود سر به آسمان کشید. روزی که پرواز داشت با همان شیرین زبانی همیشگی به پدرم زنگ زده بود و گفته بود بابا بِین شام پرواز وارِم (بابا امشب پرواز دارم) و پدر با خنده محبت آمیز پدرانه گفته بود بابا جان سَن همیشه پرواز واری (بابا جون تو همیشه پرواز داری) ولی نمی‌دانستیم که این پرواز مانند پروازهای همیشگی نیست. پروازی‌ نیست که با دست زدن مسافران برای خلبان به زمین بنشیند.

پدرم چگونه تاب آوردی خبری که به سنگینی کوهی بود و به عمق اقیانوسی که هرگز کسی چنین خبری نشنیده است.

آری او شاد زیست ولی تلخ مرد. خبر مرگش از بلخ فراتر رفت و جهانی شد. چه چشمانی که اشکشان در غم غنیمت صورتشان را خیس کرده بود و خشک نمی‌شد.در ماتمش، نی و موسیقی و آهنگهای جانسوز به بزرگداشت او حالتی عرفانی بخشیده بود و دین فروشان دکان دار در آن محفل حضور نداشتند.

غنیمت! گرچه از رفتنت غمگینم که حرفم را نپذیرفتی و رفتی ولی مانند همیشه دوستم هستی، گاهی دوستها هم از همدیگر ناراحت میشوند ولی زود فراموش می‌کنند. بی شرمان تو تنها را با همه خوبیهایت گرفتند و ما همگی را با تنها غم هجران تو تنهای تنها گذاشتند. ما مجازات کدامین گناه ناکرده را باید پس بدهیم؟

پس از تو من چه خسته ام
چو قایقی شکسته ام
نفس اگر چه می کشم
من از درون یه مرده ام
تو رفتی و ندارمت
ولی هنوز خواهمت
چه بی صدا نشسته ام
ید از زمانه شسته ام
ز رفتنت دلم پر است
از این زمانه ناخوش است
فقط نه نام تو غنیمت است
همیشه یاد تو غنیمت است

اگرچه اهریمنان تو را در آسمان هدف موشک برای مقاصد خود کردند ولی اهداف نیمه تمامت توسط دیگر دانشجویان ادامه خواهد یافت .کتاب‌ها و تحقیقات تو را ادامه خواهند داد و تمام خواهند کرد. اگر چه این دشمنان می‌خواستند نام تو را از بین ببرند ولی انسانهای دوست در آن سوی کره زمین با اهدای بورسیه‌ای به نام تو نامت را جاودان کردند. تا وقتی انسانیت هست میراث تو نیز خواهد بود. نام تو بر سر در دانشگاه گوئلف خواهد ماند و دانشجویان اسم تو را در آخر تزهای دکترای خود خواهند نوشت و راهت جاودانه خواهد ماند.

عزیزم راحت و با آرامش بخواب که ما همگی در کنار تو هستیم. تو تا ابد زنده و جاودان هستی.

برادرت و دوستت اهورا

دکمه بازگشت به بالا