مسعود شاطرپور خیابان

ذهن روشنی که در آتش سوخت

از مسعود، از ماهان، خاطره‌ها مانده‌اند.
بعضی خاطره‌ها از خوِد آدم‌ها زنده‌ترند.
هنوز میتوانم آخرین بار را ببینم؛
چند ساعت پیش از پرواز، توی کافه، میان خنده‌ی دوست‌ها و بوی قهوه.
مسعود آرام قهوه می‌نوشید و مثل همیشه همه را می‌خنداند. جوری می‌خندید که انگار دنیا هیچوقت نتوانسته زخمی‌اش کند.
اما دنیا زخمش کرده بود.
خیلی بیشتر از چیزی که کسی می‌فهمید.
خودش در همان ویدیو گفت:
»من مصیبت‌های عالم و تنهایی را به دوش کشیدم… و دیگه می‌زارم روی دوش شما.«
با اینهمه، اگر کسی او را برای اولین بار میدید، فکر میکرد شادترین آدم دنیاست.
غمهایش را جایی پشت شوخی‌ها و خنده‌های بلندش پنهان میکرد.
انگار وظیفه داشت حال جمع را خوب کند، حتی وقتی حال خودش آرام‌آرام فرو میریخت.
در آخرین فیلمش گفت:
»رفتنم با خودمه، برگشتنم با خداست. من رفتم… دیگه هم برنمیگردم.«
و حالا این جمله مدام در گوشم میپیچد؛
مثل صدایی که راهش را در آدم باز میکند و دیگر بیرون نمیرود.
حالا همه‌چیز در خانه بوی او را میدهد.
کتابهایش هنوز سر جایشان مانده‌اند؛
کتاب‌های دانشگاه، رمان‌ها، دفترها، جزوه‌هایی که با دستخط خودش پر شده بودند.
بعضی صفحه‌ها هنوز تا خورده‌اند، بعضی جمله‌ها خط کشیده شده‌اند، انگار قرار بوده دوباره برگردد و ادامه‌شان دهد.
لباس‌هایش هنوز از چوب‌لباسی آویزان‌اند.
گیتارش هنوز گوشه‌ی اتاق است.
عطرش هنوز تمام نشده.

اسپری‌اش هنوز روی میز مانده.
کفش‌هایش هنوز کنار در هستند.

آدم گاهی از این همه «ماندن اشیا» عصبانی میشود.
اینکه همه‌چیز هست، جز خوِد آدم.
دفتر یادداشتش هنوز کنار میزش مانده؛ همانجا که شب‌ها مینشست و مینوشت:
»وقتی آرزویی در دلت هست، یعنی قرار است بهش برسی.«
مسعود همیشه از خوشبختی میترسید.
میگفت تا وقتی پایش به خاک کانادا نرسد، باور نمیکند اینبار واقعاً نوبت خوشبختی او شده باشد.
میگفت هر وقت زندگی برایش خوب پیش میرود، بیشتر میترسد، چون آخرش همه‌چیز خراب میشود.
دوستهایش آن شب به او میگفتند:
»این بار فرق میکند. ویزا دستت است. چند ساعت دیگر پرواز داری. زندگی تازه دارد شروع می‌شود. یارت هم کنارت است.«
اما انگار خوِد »رفتن« همیشه برایش زخمی قدیمی داشت؛
زخمی که هیچوقت درباره‌اش کامل حرف نزد.
مسعود پنجم آبان ۱۳۶۷ در تهران، در خانوادهای هفت‌نفره به دنیا آمد.
کنار دو خواهر و دو برادر بزرگ شد.
بعدها خانواده تصمیم گرفتند در رشت ساکن شوند و بخش بزرگی از زندگی‌اش آنجا گذشت.
در تمام سال‌های مدرسه شاگرد ممتاز بود.
بلندپرواز بود.
برای زندگی، برای آینده، برای ساختن، شوق عجیبی داشت.
اما زندگی خیلی زود غم را به خانه‌شان آورد.
در سال‌های دبیرستان، مادرش را از دست داد.
و از همان سن، چیزی در او آرام‌آرام پیر شد.
بعد از رفتن مادرش، بیشتر از همیشه خودش را در درس و تلاش غرق کرد؛
انگار میخواست رویاهایی را که مادرش برایش داشت، به هر قیمتی زنده نگه دارد.
در دانشگاه شهید بهشتی، علوم آزمایشگاهی خواند.
همان سال‌ها دستگاه »اتوسکوپ هوشمند« را ساخت.
بعدتر، برای ورود به پزشکی تلاش کرد و در آزمونی پذیرفته شد، اما حقش نادیده گرفته شد و جای او را به فرد دیگری دادند.
هر آدم دیگری شاید همان‌جا میشکست.
اما مسعود دوباره از نو شروع کرد.
برای فوق‌لیسانس خودش را آماده کرد ، دوباره تلاش کرد، دوباره ادامه داد.
گاهی خسته میشد.
گاهی غم کندش میکرد.
اما هیچ‌وقت تسلیم نشد.
در همان سال‌ها عاشق شدیم.
سه سال کنار هم زندگی کردیم؛
درس خواندیم، خندیدیم، گریه کردیم، رویا ساختیم، به هم تکیه دادیم.
صبح‌ها با هم به کتابخانه میرفتیم، خسته میشدیم، دوباره بلند میشدیم.
در تمام روزهای سخت و خوب، کنار هم بودیم.
آدم از زندگی چه میخواهد جز عشق؟
جز کسی که بتواند آینده را کنارش تصور کند؟
جز کسی که مطمئن باشد در تمام روزهای سخت، دستش را رها نمیکند؟
تمام فکر مسعود ساختن بود؛
خانه‌ای آرام، خانواده‌ای شاد، ادامه‌ی تحصیل، و آینده‌ای که خیال میکرد میتواند با دست‌های خودش بسازد.
از من خواستگاری کرده بود.
قول و قرارهایمان را برای ساختن آینده با هم گذاشته بودیم.
برای خانه‌ای که هنوز وجود نداشت، برنامه داشتیم.
برای سال‌هایی که فکر میکردیم وقت زندگی‌کردنشان را خواهیم داشت.
روزی که بالاخره با تمام ترس‌ها و تردیدهایم »بله« را به او دادم، از او خواستم با پدرش صحبت کند تا طبق رسم خانواده‌ها، با پدر من هم صحبت شود.
پدرش آن روز خارج از تهران بود.
با او تماس گرفت.
و چند ساعت بعد، به تهران آمد.
آن شب، بیرون رفتیم، قدم زدیم، حرف زدیم، از آینده‌ای گفتیم که حالا دیگر داشت واقعی میشد.
از زندگی‌ای که قرار بود آرام‌آرام بسازیم.
پدرش تازه رسیده بود خانه تا کمی استراحت کند.
و همان شب، همه‌چیز فرو ریخت.
پدرش سکته کرد و از دنیا رفت.
بعد از آن، غم در وجود مسعود ته‌نشین شد؛
غم سنگینی که دیگر هیچوقت کامل از چشم‌هایش نرفت.
اما باز هم ادامه داد.
با همان لبخندی که انگار برای پنهان‌کردن تمام اندوه جهان ساخته شده بود.
تصمیم گرفته بود بعد از تمام کردن فوق‌لیسانس دومش، در کانادا دندانپزشکی بخواند.
با شوق از آینده حرف میزد.
از مطبی که میخواست بسازد.
از زندگی آرامی که خیال میکرد بالاخره حق ماست.
بیشتر از هرچیز دوست داشت پدر شود.
گاهی با ذوق درباره‌ی بچه‌هایمان حرف میزد؛
انگار میخواست تمام خانواده‌ای را که از دست داده بود، دوباره از نو بسازد.
میگفت:
»اگر لازم باشد، از اول شروع میکنم. مهم نیست چند سال طول بکشد.«
وقتی نامه‌ی پذیرش دانشگاه یورک آمد، گریه کرد.
سجده‌ی شکر به جا آورد.
ساعت‌ها با هم خیابان‌های اطراف دانشگاه را در گوگل‌مپ نگاه میکردیم.
دنبال جایی برای اقامت موقت میگشتیم.
خانه‌های تورنتو را نگاه میکردیم و زندگی را با جزئیات در آن‌ها تصور میکردیم؛
اینکه کدام محله آرامتر است، نور کدام خانه بهتر است، بچه‌مان شاید کدام اتاق را بیشتر دوست داشته باشد.
ما داشتیم آینده‌مان را زندگی میکردیم،
بی‌آنکه بدانیم مرگ زودتر از ما به آن رسیده است.
هیچ‌کس فکر نمی‌کرد موشک‌هایی که از زمین شلیک شدند، قرار است ۱۷۶ زندگی را خاموش کنند؛

حتی زندگی کودکی که هنوز در شکم مادرش نفس میکشید و به دنیا نیامده بود.
مسعود روی صندلی هواپیما نشسته بود، با قلبی پر از امید، عشق و رؤیا.
آخرین تماس‌هایش با من پر از نگرانی بود.
آن شب از جنگ میترسید.
از آینده‌ی من نگران بود.
مدام میگفت زودتر کارهایم را انجام دهم تا پیش او بروم.
حتی از دوری میترسید.
از اینکه فاصله، به رابطه‌مان آسیب بزند.
و هیچ‌کداممان نمی‌دانستیم چند دقیقه بعد، موشک‌های جمهوری اسلامی قرار است تمام آن زندگی را از ما بگیرند.
و چند دقیقه بعد، آسمان تهران سوخت.
شناسایی پیکرش طول کشید.
چون پدر و مادرش دیگر زنده نبودند، روند شناسایی سخت‌تر شده بود.
یکی از آخرین نفراتی بود که شناسایی شد.
کنار پدر و مادرش در رشت دفن شد.
روز خاکسپاری، هنوز باور نمیکردم مسعود مرده باشد.
ذهنم مدام انکار میکرد.
دنبالش میگشتم.
فکر میکردم شاید اشتباهی شده باشد.
شاید هنوز زنده باشد.
یکی از دوستانش گفت اگر بدنش را نبینم، برای همیشه در انکار میمانم.
و من دیدمش.
بدنی که تکه‌تکه شده بود.
بدنی که سر نداشت.
عشق زندگی‌ام را دیدم داخل پلاستیکی پر از خون و مواد شیمیایی؛
بعد از دو هفته نگهداشتن تکه‌های بدنش در سردخانه.
دستهایش را گرفتم.
سینهاش را لمس کردم.
شکمش را لمس کردم.
سرد بود.
سرِد سرِد سرد.
و بعد دیگر چیزی نفهمیدم.
بیهوش شدم.
وقتی چشم باز کردم، برادرش من را کنار کشیده بود و مسعود را در خاک گذاشته بودند.
و همانجا فهمیدم بعضی مرگ‌ها هیچوقت تمام نمی‌شوند؛
فقط در بدن آدم پخش میشوند و تا آخر عمر با او می‌مانند.
مسعود رفت.
اما آرزوهایش نرفتند.
هنوز بعضی شب‌ها فکر میکنم در را باز میکند، آرام لبخند میزند و میگوید:
»من اینجام… من سوار آن هواپیما نشدم.«
اما تنها چیزی که مانده، این سکوت بی‌انتهاست.
و من مانده‌ام با خانه‌ای پر از بوی او،
با شهری که در تمام خیابان‌ها و پارک‌هایش با او خاطره دارم،
و با شهری دیگر، آن سوی دنیا، که هیچوقت با هم در آن زندگی نکردیم،
اما آنقدر کوچه‌ها و خانه‌هایش را با هم گشته بودیم که انگار روحمان پیش از رسیدن، سال‌ها آنجا زندگی کرده بود.
و قلبی که انگار دو موشک به آن خورده است.

نویسنده: سارا احمدی.پارتنر و نامزد مسعود

فایل ویدیویی وجود ندارد

فایل صوتی موجود نیست

دکمه بازگشت به بالا