هیوا مولانی

هیوا مولانی در۵ شهریور ۱۳۶۱ در شهرستان سردشت، در خانواده‌ای فرهنگی و اصیل چشم به جهان گشود. نام «هیوا» به پیشنهاد مادربزرگش برگزیده شد؛ نامی که در زبان کُردی به معنای امید و آرزوست و گویی از ابتدا برای او نوشته شده بود، چنان با شخصیت، نگاه و مسیر زندگی‌اش همخوانی داشت.
دوران کودکی و نوجوانی را در شهر مهاباد گذراند؛ سال‌هایی که در آن‌ها نشانه‌های یک روح کنجکاو، باهوش و امیدوار آشکار بود. پس از پایان دبیرستان، برای تحصیل در رشته مکانیک سیالات راهی اصفهان شد و با جدیت و پشتکار، تحصیلات دانشگاهی‌اش را به پایان رساند. در میان خانواده، دوستان و اقوام، انسانی محبوب، صادق و قابل اعتماد بود و جایگاهی ویژه در قلب مادرش داشت.
پس از پایان خدمت سربازی، در یک نمایندگی خودرو به عنوان مهندس مشغول به کار شد. در همین دوران بود که با اوین ارسلانی آشنا شد؛ آشنایی‌ای که آغاز فصل تازه‌ای در زندگی‌اش بود. هیوا و اوین، با تصمیمی آگاهانه و امیدوارانه، برای ساختن آینده‌ای بهتر، راهی کانادا شدند.
در کانادا، زندگی را با عشق، تلاش و مسئولیت‌پذیری از نو بنا کردند. ثمره این زندگی مشترک، فرزندی به نام کوردیا بود که نور و معنایی تازه به روزهایشان بخشید. هیوا فعالیت حرفه‌ای خود را در حوزه سیستم‌های تهویه مطبوع آغاز کرد و با تعهد و شایستگی پیش رفت. رؤیاها و برنامه‌های بسیاری داشت؛ رؤیاهایی که بازتاب نگاه روشن و ایمان عمیق او به زندگی بودند.

در آستانه بازگشت به ایران برای شرکت در جشن عروسی برادرش شهرام، دلی پر از شوق داشت. آن روزها از شیرین‌ترین خاطرات خانواده شد؛ روزهایی سرشار از دیدار، خنده و صمیمیت. اما بازگشت به کانادا، برای ادامه زندگی، تحقق آرزوها و پرورش کوردیای کوچک، هرگز اتفاق نیفتاد. جمهوری اسلامی با شلیک به هواپیمای مسافربری پرواز PS752، زندگی هیوا، اوین و کوردیا را، در کنار ۱۷۶ انسان بی‌گناه دیگر، به فاجعه‌ای جبران‌ناپذیر تبدیل کرد.
جای خالی آن‌ها هرگز پر نخواهد شد. اما نامشان، یادشان و آن امیدی که هیوا معنای آن بود، در دل هر کسی که او را می‌شناخت زنده می‌ماند.

هیوا همیشه دوست داشت در کارهای باغ کمک کند و نظر بدهد، به‌ویژه درباره درختان. نگاهش به طبیعت، دقیق، صبور و آکنده از امید بود؛ درست مثل نگاهش به زندگی.
روزی درخت آلبالویی در باغ حال خوبی نداشت؛ بخش بزرگی از شاخه‌هایش خشک شده بود. تصمیم داشتم قطعش کنم و درخت دیگری بکارم. هیوا مخالفت کرد: «هنوز می‌شود به آن فرصت داد.»
چند روز بعد فهمیدم که به‌تنهایی تمام اطراف درخت را خاک‌برداری کرده، ریشه‌ها را با کود و خاک مناسب تقویت کرده و شاخه‌ها را با حوصله هرس کرده است. وقتی کارش تمام شد، با آرامش گفت:
«چند ماه صبر کنیم؛ اگر بهتر نشد، آن وقت هر کاری خواستید.»
ماه‌ها گذشت. درخت جان گرفت. شاخه‌ها سبز شدند، برگ‌ها برگشتند و آن درخت امروز هنوز میوه می‌دهد.
حالا برای ما فقط یک درخت آلبالو نیست.
هر بار که به آن نگاه می‌کنیم، می‌گوییم:
این درخت، زندگی‌اش را از هیوا دارد.

نویسنده: شهریار مولانی، برادر هیوا

فایل صوتی موجود نیست

دکمه بازگشت به بالا